حضرت امام زین العابدین (ع) نقل می کنند که در روز عاشورا ، چند دقیقه یک بار ، پدرم امام حسین(ع) می آمدند و به خیمه ای که من در آن استراحت می کردم سر میزدند. ساعتی گذشت و من پدرم را ندیدم ، به سختی عصایی را برداشتم و از خیمه بیرون آمدم ، رو بلندی ایستادم و دیدم که پدرم مانند شیری که به گله ی روباه میزند ، در میدان جنگ جولان میدهد ...

بعد از دقایقی پدرم برای رفع خستگی به نخلستان رفت ، من یک ملعون را دیدیم که در پشت یک نخل کمین کرده و منتظر فرصتی است که به پدرم زخم بزند،

چند لحظه که گذشت فهمیدم  پدرم از حضور اون نامرد مطلع است ولی خود را به بی خبری میزند و به او بی اعتنایی میکند ...

بعد از لحظاتی اون نامرد ضربه به پدرم وارد کرد و گریخت و پدرم زخمی شد ...

در آن لحظه از رفتار پدرم خیلی متعجب شدم و دلیل این کارشان را نفهمیدم که چرا به اون ملعون بی اعتنایی کردند

پس از شهادت ایشان ، وقتی امانت امامت به دست من سپرده شد ، فهمیدم که از نسل اون مردی که به پدرم زخم زد (هفتاد یا چهل نسل بعد او)

یک نفر به دنیا می آید که شیعه امیرالمومنین است و به ایشان و ابناء ایشان عشق می ورزد . پدرم او را به این خاطر نکشت که این نواده او به دنیا بیاید و به امیر المومنین عشق بورزد...

حالا اگر ما یک ده میلیونُم احتمال بدیم که اون یک نفر شیعه ای که قرار بوده به دنیا بیاد ، من یا شما باشیم ، چطور باید قدردان این زخم اباعبدالله باشیم ؟؟

چطور میتوانیم جبران کنیم ؟؟

آیا قدر خودمون رو دونستیم ؟؟

آیا ما به یک زخم بر پیکر عزیز دردونه ی زهرا (س) می ارزیم ؟؟

 

قدر خودمون رو بدونیم :) ...